
توی شهر، بین این مردمما یکروز راه خواهیم رفتمینویسم از اولِ قصه :روزی ما بگا خواهیم رفتراه میرویم شاید کمیاندازهی صد هزار تا بارانبا شعرها و نقاشیهایم در چهرهای شکلِ تبهکارانتوی خواب توی بیداریفکرت را از هر کس میگیرمتو شعر میشوی هرشب!من از تو، هی عکس میگیرمدر کنار تو، این مردگیج میزد هی دور میخوردتا که شعرت کند تنها،بعد تو، این دیکتاتور میمردما راه خواهیم رفتتوی این شهر که خالی از حسهما بگا خواهیم رفتدر ابتدا یا که انتهای این قصه حمیدرضاتاجیک +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه یازدهم مهر...
ادامه مطلب
بی هوا وسطِ هر شعرم میپری زیبا، دَف میزنی xa0دیگه من مُردهام خانوم داری از چی حرف میزنی؟ دَف را بزن در متنِ خواندنِ شعر، از براهنی بُرادهی خوبی بمان! در مغزِ این مَردِ آهنی...
ادامه مطلب
کنارِ ابر، نالان بودبه شکلِ خون، با جان بودنداره چتر، غم نداشت اون انگار، خودِ باران بود xa0 حمیدرضا تاجیک...
ادامه مطلب
دختر اینجا جای خوبی نیست مردای این شهر، آدم خوارند می کشنت اول بازی و.. . بالا سرت درخت کاج میکارند کسی منتظر چیزی نیست روز خوب از این زمین رفته آب شدیم روی خاکی که تنها خوراک گربه هاش نفته خاکیه کل این ابیات نفس کشیدن، کار مشکلی شد اشک من بود! آخرای شعر ولی این شعر از اینجا گلی شد برای من، برای تو زندگی این باغچه و خاک است میترسم از بودنت اینجا! بودن به سبک تو خطرناک است آخر خواندن مقاله ای از فقر می پرسیدند "آخه تو کیو زدی؟!" دختر اینجا شهر خوبی نیست کاش می تونستی پینوکیو شوی! کاش نبودی ب...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
سرمای بیگانه، آخرای تابستانماه پر از غربت این کودکستان پر از کودکانی که از پاییز نمیدانندپر از شاعران که هیچ چیز نمیدانند پر از مرگ کلاغ ها، شکل دیماهپر از برگ که له میکنیم هی ما! شاید، پر از باران بر سر این برگهازندگی، متخصصیxa0در انواع مرگها بهمن قرمز روی میز استاین : اولین پیام پاییز است قسمتی از یک شعر! xa0 حمیدرضا تاجیک...
ادامه مطلب