یک نفر کنجِ چاه میخفته
هی خون، توی ماه میافته
هرکسی فکرِ روشنی داره
به روزِ سیاه میافته
هی سرفه زدیم با خون
نبضِ این قلب خطوطِ ممتد شد
مُردیم و بازم نپرسیدیم
که چرا هی حالمون بد شد؟
من رو به شعر آوردم
کاغذو دستِ شما دادم
آخرِ راه تازه فهمیدم
کلِ عمرم رُ بگا دادم!
حمیدرضاتاجیک
ما را در سایت شعر و نوشته دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 206