
زندگی سخته، میونِ اینآدمای زشت و پست و بدشعر، عزمِ بیخود و پوچهواسه شهرِ مناره و گنبدیک نفر کنجِ چاه میخفتههی خون، توی ماه میافتههرکسی فکرِ روشنی دارهبه روزِ سیاه میافتههی سرفه زدیم با خوننبضِ این قلب خطوطِ ممتد شدمُردیم و بازم نپرسیدیمکه چرا هی حالمون بد شد؟من رو به شعر آوردمکاغذو دستِ شما دادمآخرِ راه تازه فهمیدمکلِ عمرم رُ بگا دادم! حمیدرضاتاجیک +xa0نوشته شده در xa0جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساع...
ادامه مطلب
دیگه چیزی کارساز نداشت توی هرشب کنار درد سرش خوابید لای دفتر شعر، تیتری بود: دختری بر جنازه ی مادرش شاشید xa0 حمیدرضا تاجیک...
ادامه مطلب