
کنارِ ابر، نالان بودبه شکلِ خون، با جان بودنداره چتر، غم نداشت اون انگار، خودِ باران بود xa0 حمیدرضا تاجیک...
ادامه مطلب
من شعر برایت گفتم یک تناقض به دنیا آمد وسط خواندن قرآنت اون پیامبر از راه آمد وسط زندگی بودیم، مرگ بالای سر ما آمد نمیخواهی ببینی که : مَع هرَ الْعُسْر، ِ عُسْرًا آمد xa0 حمیدرضاتاجیک...
ادامه مطلب
من را ببین، از خودت منفجر تردرxa0 آیینه ای کدر، از من کدر تر من را ببین، تو شبهایی که نیستمبیدار میماندم، به حالت میگریستم ببین که اخراج شدم از دانشگاهزنده م،xa0تا بگویمتxa0 ،مکش/ آه............ببین، اینجا هم بارونی نیست،دو چشمم زیر ابر خیسهدیوانه جان! دیگه کسی نیست بیدار بمونه از تو بنویسه من مست میشم شب و روزاموپیش تو ساعت میزنم، آرزوهامو میمیرم و آرام میخوابی حرف میزنم با لامپ مهتابی سیگار، بازم میکشم تنها تو یه کافهمی بینمت وقت بارونxa0با موی کلافه میگه: میخوام عاشق باشم دعا کن، یه خرده..میگ...
ادامه مطلب